تبليغاتX
نخستين سپيده ي صبح

نخستين سپيده ي صبح

خاطرات؛دلنوشته ها؛بغض ها

26 آبان 1388

 

خودسانسوري كلمه اي كه ذهنم رو به خودش مشغول كرده .اينكه حتي تو دنياي مجازي با دوستاني كه ميشناسم و نميشناسم نميتونم در مورد خيلي كلمات حرف بزنم. ترس از خواندن ديگران اظهار نظرهاشون؛ ترس از محل كار؛ ترس از حكومت و ... تابو رو شكوندن خيلي سخته. دوست داشتم به راحتي حرفهام رو مي نوشتم.سياست ؛ مذهب؛ فرهنگ حتي در مورد موقعيت شغليم كارهاي روزمره ام؛ مافوق هام؛ روسام و دغدغه هام كه شايد خيلي ادماي سرشناس رو در بر بگيره حرف بزنم.اما اين كلمه عجيب نميذاره.

تو زمونه اي كه رنگ سبز رو بايد با ترس و لرز گفت. كم كم اسم بردن از حسين خطرناك شده و نوشتن همين متن شايد حس خرابي خيلي چيزا رو برام داشته باشه فقط و فقط به خودم فكر ميكنم به روياهام به نسل آينده ام و به مرگم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 آبان1388ساعت 9:23  توسط محسن  | 

9 آبان 1388

 

پيرمرد مُرد. در آمريكا؛ دو روز بعد از جراحي قلبش ريه هاش از كار افتاد و فوت شد. خب من خيلي خوب نمي شناختمش اما هنوز هم صداش محكم و رسا تو گوشم هست. خيلي ها ازم پرسيدن اونموقع كه سر گذاشت تو گوش ات چي گفت؟! و من فقط و فقط سكوت كردم. پيرمرد مُرد و من حالا هنوز به صداي متين و آرامش فكر مي كنم كه بهم گفت تو زندگيت به همسرت احترام بذار كاري كه يك  مرد مي تونه بكنه.

+ نوشته شده در  شنبه 9 آبان1388ساعت 9:40  توسط محسن  | 

20 اردیبهشت 1388

 

هيچوقت فكر نمي كردم يك اس ام اس بتونه اينقدر خوشحالم كنه. اس ام اس هاي خوشحال كننده زيادي داشتم اما اين يكي فرق مي كرد از يك جنس ديگه بود. تو كريدور دفتر فني ايستاده بودم نزديك به اتاق كارم. گوشيم زنگ خورد و فهميدم يكي واسم پيام كوتاه فرستاده. متنش رو كه خواندم احساس كردم كه تو اين حدود 30 سال زندگي تنها و تنها واسه يكبار هم كه شده مفيد بودم. متن اس ام اس اين بود: محسن برات پور خون اهدايي شما در تاريخ 24/01/1388 با گروه(او) مورد استفاده قرار گرفته. سازمان انتقال خون.

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 مهر1388ساعت 8:40  توسط محسن  | 

23 فروردین 1388

 

باد كه به صورتت مي خوره انگار داره نوازشت مي كنه؛ آسمون آبي و چمن سبز تازه انگار فقط نماز رو مي طلبه. چقدر قشنگه كه وقتي خسته مي شي سر ظهر از كار روزانه؛ بري سمت چمن خنك؛ كفشهات رو از پات در بياري و زير سقف آسمون دل رو بزني به دريا و فارغ از تموم دنيا و حقارتها و پستي ها نمازت رو بخوني. كارگري كه با آرامش نماز مي خوند با پاي برهنه روي چمنهاي تازه. نفهميد؛ هيچوقت نمي فهمه چقدر بهش حسوديم شد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 مهر1388ساعت 8:38  توسط محسن  | 

20 آذر 1387

وقتي خبر خودكشي خواهر هاشم رو بهم دادن روبروي لابي بزرگ كتابخانه مركزي ايستاده بودم. هاشم در حال تعمير سرويس بهداشتي بود. گوشي موبايلش خاموش بوده و به من زنگ زدن. يكي از پيمانكار ها بود. بهم گفت به هاشم بگو زود برگرده خونه شون. واسه دليلي كه من ازش خواستم گفت: مهندس خواهرش خودكشي كرده؛ خودش رو سوزونده و فوت شده

به هاشم گفتم سريع برگرده خونه چون از منزل تماس گرفتن و كارش داشتن. اون هم رفت و من موندم و دلخوري اينكه هاشم وقتي خونه مي رسه چي مي بينه؛ چي بهش مي گن. چقدر ناراحت كننده است اينكه يك دختر رو تو ذهنت مجسم كني وقتي داره زجر مي كشه داد مي زنه و از فرق سر تا نوك پا تو آتش مي سوزه. هاشم رفت و من موندم با اين احساس كه انگار دنيا واسه آدماي بدبخت بدتر مي شه. انگار بايد از همه جا بد آورد؛ از زندگي از عاطفه از پول از همه چيز از همه چيز.

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 مهر1388ساعت 8:35  توسط محسن  | 

27 آبان 1387

تو دنياي ديونه ما همه چيز ممكنه؛ هر چيزي كه مي تونه غير ممكن باشه. واسه منقلب شدن روحت و احساس انزجار كافيه يك كم دقيق باشي همين. مطمئنم مثل من صحنه هاي تلخ زياد ميبيني

سركار بودم كه پيمانكار خواست برم تو محل؛ به قول خودمون تو سايت. محل دو يا سه متري زير زمين جايي كه دوتا مقني (چاه كن ساده يا كارگرهايي كه خاك از دل زمين مي كنن) در حال حفر بستر زمين بودن .يك پروژه عظيم و شايد ملي

پيرمرد بالا اومده بود واسه استراحتي كوتاه و چاق كردن سيگاري . باهاش حرف زدم . كاملا طبيعي مي نمود. چشم مهندسي گفت و ما رفتيم. من به همراه پيمانكارمان

تو مسير برگشت پس از يك چند لحظه اي سكوت پيمانكارمان گفت: مردم محتاجن. فكر كردم حالا مي خواد آسمون رو به زمين ببافه و از گروني حرف بزنه اما گفت: پيرمرد كامل نابينا ست؛ هيچ جا رو نمي بينه. شوكه شدم .گفتم شوخي ميكني. گفت به خدا كوره. دستش رو مي گيرن مي برنش اين ور اون ور. اما محتاجه . زن داره و دختر . مهندس به شما مي گم . مي ترسم بقيه بفهمن همين نون شبش هم قطع شه

حسابي منقلب شدم . بهش گفتم اما من كه متوجه نشدم نابيناست. گفت خيلي باهوشه . تو اتاقي كه با هم زندگي مي كنيم فهميدم . كاملا كوره هيچ جا رو نمي بينه اما محتاجه به يك لقمه نون. چند دقيقه اي حرف نزدم. چي ميشه گفت. اگه واسش يك مستمري گذاشته بودن تن به اين كار سخت نمي داد. به قول يكي از دوستان مقني صبح كه مي ره سر كار .زنش رو مي شه عقد كرد چون احتمالا تا عصر بر نمي گرده فوت مي شه . يك مرد كور ؛ كاملا نابينا ؛ اين كار سخت ؛ احتياج؛ نياز؛ زن ؛ دختر؛ بچه؛ خدايا خودت به ما رحم كن. چي داره به سرمون مي ياد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 مهر1388ساعت 8:32  توسط محسن  | 

23 مهر 1387

 

ديشب براي هفتمين بار وثيقه اثر جاويدان مايكل مان را ديدم. از اين دست فيلمها زياد بوده كه شايد مهمترينش دهكده فيلم معروف ام.نايت.شيامالان را مي توانم اسم ببرم. دهكده را 13 بار ديده ام و هنوز هم در ديدن مجدد وچند باره اش لحظه اي به خود ترديد راه نمي دهم

نمي دانم همذات پنداري است يا يك احساس خاص كه ناخود آگاه در عالم خيالم در داخل ماجراي فيلم مي روم و يك دنياي جذاب و اينكه اگر من بودم و اين اتفاقها چه عكس العملي داشتم و چه مي كردم و چكار نه

وثيقه را براي بار هفتم ديدم و باز هم فكر كردم به مضمون مردانگي. اينكه حتي در دنياي دنائت و پستي به زعم ديگران؛ چگونه مي توان به عقايد وفادار ماند. چگونه مي توان باوقار بود؛ با وقار زنده بود و باوقار مرد. در كمال متانت و آرامش و مردانگي.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 مهر1388ساعت 8:30  توسط محسن  | 

2 اردیبهشت 1387

 

به انگشتم نگاه کردم، نبود. دور و برم. باز هم انگشتم رو نگاه کردم. نه انگار غيب شده. دور انگشتم رو لمس کردم. محو شده بود. تا همين چند لحظه قبل به دستم بود و حالا نيست. از دستم از انگشتم افتاده و گم شده. کجا است؟ نکنه تو ماشين از دستم افتاده اما آخه هيچ سر و صدايی نکرد. شايد رو آسفالت تو خيابون افتاده . برگشتم. به مسير اومدنم زل زدم و دقت کردم شايد روی زمين ببينمش اما نبود.

حلقه ام . انگشتری که تو مراسم عقد بهم هديه داده بودن حالا نيست گم شده و من تو فکر اينم که کجاست. ياد روزهای قبل افتادم، روزای نه چندان دوری که حالا انگار خيلی با من فاصله گرفته. روز خريد. بالا و پايين رفتنها. و همه چيز انگار يک خاطره است که خيلی دور شده از من. کاش بود . کاش گم نمی شد. نه به خاطر ارزش مادی اش نه به خدا نه، به خاطر حس خوبی که می ده. به خاطر دنيايی که بهت ياد آوری می کنه و ... شايد نتونی متوجه شی چی می گم اما می دونم می فهمن تمام اونايی که اين حلقه رو دارن.

سخته خيلی سخته دل بکنيم از بعضی چيزای مادی. حالا فقط تو دلم يک آرزو دارم يک آرزو که به اندازه 10 دقيقه طول می کشه . کاش انگشترم پيدا شه.و تو اين 10 دقيقه چه دنيايی که من نداشتم. احساس بد گم کردن يک شی با ارزش. و خاطراتی که مدام از جلو چشمام از جلو صورتم سر می خورد و می رفت. درب اتاق کارم رو که باز کردم. و روی ميزم نگاه انداختم نبود. دلم هری ريخت پايين. اما با دستم وسايل رو ميز رو جابجا کردم و پيداش کردم. حلقه ام زير يک پاکت نامه مخفی شده بود. بازيش گرفته بود و می خواست حاليم کنه که ما آدما چه زود حالی بهمون دست می ده و از خود بيخود می شيم. چه زود غرق می شيم تو روياهامون و چقدر ضعيفيم. خدا می دونه که می گه واسه آدما سخته که دل بکنن از کار، بچه، زن، پول و .... خيلی سخته. خدا خودش به راه راست هدايتمون کنه.

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 مهر1388ساعت 12:29  توسط محسن  | 

11 فروردین 1387

 

تو قبرستان حس خاصی داری. سرتاپا غرق می شی تو احساس مرگ، نيستی. اينکه لحظه ای که داری نفس آخر رو می کشی کجايی؟ کيا دور و برت هستن؟ يا حتی چه حالی داری. وقتی می ميری و داری از اين دنيا می ری. اتفاقی که واسه همهمون می افته! خواه ناخواه. دير يا زود.

به سنگ قبرها نگاه می کردم و اسامی رو می خوندم . تاريخ تولد و وفات . يک حساب و کتاب کوچک و اينکه آدمايی که نمی شناسم حدوداً تو چند سالگی فوت شدن. يک سنگ قبر توجهم رو جلب کرد ناخودگاه فکر کردم که چه زود جوانمرگ شده.

تاريخ تولد 1358. تاريخ وفات 1381 شايد هم 1382. 23 يا 24 سال سن کمی است برای مردن. دست تقدير يا سرنوشت به هر حال خواست خدا اين بوده.

چند لحظه ای سکوت و دعا و بعد همراهم يکی از کسانی که با من آمده بود سری به دور و اطراف چرخاند و در تماس با ذهن من (با افکار من گويی ارتباط داشت) اشاره کرد به قبر آن پسر جوان و گفت. جالبيه اين قبر اينه که هنوز يک خانوم هر هفته می ياد سر به قبر می زنه، دعا می خونه. سنگ رو می شوره و می ره. آخر هر هفته می ياد . سالهاست که داره هر هفته می ياد. گفتم کيه پسره هست.؟

جواب داد: نامزدش بوده يا شايد دوستش. پدر و مادر پسر ديگه سر نمی زنن . آخه پسره می خواست با دختره ازدواج کنه اما اونا نذاشتن . پسره هم خودکشی کرد و مرد. حالا هر هفته دختره با اينکه ازدواج کرده می ياد و به قبر پسری که به خاطرش خودکشی کرده سر میزنه.

مات موندم. مبهوت. درسته که خودکشی گناه کبيره است و من از کسايی که خودکشی می کنن متنفرم. اما خدايا ببخش پسری رو که من نمی شناسمش و به خاطر دختری خودکشی کرده که هنوز با اينکه متاهل شده هر هفته می ياد و براش دعا می کنه. باهاش راز و نيآز می کنه و شايد تاسف می خوره بر اينکه اگه زنده بود، اگه با هم ازدواج می کردن، اگه اگه اگه ....

خدايا ببخش به حرمت عشق بين شون، که من بايد اينجا آشنا بشم با قبر پسری که نه می شناسمش و نه می دونم کيه؟ با احسان سالاری که دو سال زودتر از من بدنيا اومد و زودتر از من از دنيا رفت. اما چند ساله که هنوز يکی دوسش داره. سر قبرش می ياد و واسه گناه بزرگی که مرتکب شده براش طلب بخشش می کنه. خدايا ببخشش و اين عشق رو هميشه زنده نگه دار.

+ نوشته شده در  شنبه 25 مهر1388ساعت 10:11  توسط محسن  | 

19 اسفند 1386

صدای قار قار کلاغ تو مسير رفت و آمد هر روزم يک صدای آشناست. کمی توجه می خواد و شايد کمی تمرين تمرکز و گوش دادن به صدای محيط اطراف. صدای کلاغ رو بايد شنيد. داد میکشه و ناله . می گن کلاغ يک دروغ گوی ذاتی است يک مکّار هميشگی.

در عجبم از حماقت آدما، از اينکه دروغ می شنون و باز هم اميد دارن به روز خوب، به پيشرفت، به اتم، به نانو.

چند روز قبل در پارک بوديم. من و دو تن از دوستان. نه سر و ظاهر زننده ای داشتيم نه حتی با جنس مونثی بوديم در عين تاهل. افسری از يگان ويژه از گشت 110 نزديک شد. با سربازی مسلح، بدون درخواست کارت شناسايی يا نشان دادن کارت خودش شروع کرد به تجسس ما يا بازرسی بدنی به قول خودش. اطمينان میداد به اينکه در اين مقطع هر کسی که باشی اون توانايی اين رو داره که لباست رو بگرده، بدنت رو جستجو کنه تا بتونه پيدا کنه. نه حشيش نه افيون. ورقی برای بازی به اصطلاح پاسور.

بازرسی رو انجام داد و در عين اعتراض ما به اين که کارمند دولت هستيم و چنينيم و چنان دور شد و رفت.

تاسف می خورم بر زمانه، بر اين مردم دغل که فقط قار قار میکنند.

تاسف می خورم بر تمام کسانی که به فکر خودشانند. مردمی که از قدرتشون استفاده می کنند و سوء استفاده. مردمی که نيت دارند و سوء نيت. کاش راه نجاتی بود. کاش قدرتمندان دورادور نمی گفتند به به و چه چه. کاش مرد زمانه ای می داشتيم که وارد گود می شد. درد رو می ديد و عمل می کرد.

در عجبم از اين حقه بازان دغلکار که روز رو شب جلوه میدن و ثابت می کنن که شب روزه. در عجبم. کاش هرچه زودتر دور بشم از اين احساس حقارت از ايرانی بودنم و از ايران زندگی کردنم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 مهر1388ساعت 6:33  توسط محسن  |